حكيم زجاجى

1159

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به اسب اندرآورد چون پيل پاى * به دست اندرون نيزهء سرگزاى روان كرد چون كار لشكر بساخت * چو باد بهارى دلاور بتاخت بزد بر قتلمش چو شير ژيان * گرفتند خيل ورا در ميان قتلمش ز ناگه برانگيخت اسب * به تندى و تيزى چو آذرگشسب در آن تاختن كرد اسبش خطا * نگون شد سر شاه چين و ختا چو اسب تكاور درآمد به سر * جدا گشت از او شاه و شد پىسپر « 1 » درآمد سر نازديده به سنگ * ز خون شد زمين و زمان لعل رنگ بداد از پى تاج بر باد سر * پر از خون پر از خاك بنهاد سر چو آن نوجوان شاه در خون فتاد * ز فرق سرش مغز بيرون فتاد چو اقبال الب‌ارسلان بود تيز * برفتند خيل عدو درگريز بمرد او و الب‌ارسلان بازرست * نشست از بر تخت و بگشاد دست ز پيكار آن دشمنان رست باز * شكسته به شمشير كين دست باز چو آن خار برخاست از پيش وى * جهانگير سلطان روان شد به رى ز رى شد به شهر صفاهان چو باد * در آن بوم‌وبر تاج بر سر نهاد به غايت به هيبت بد الب‌ارسلان * ورا بنده بودند يكسر يلان جوان‌بخت و بيدار و تازنده بود * نبد مثل او زير چرخ كبود عدوافكن و خصم‌كش بود شاه * گشاده‌جبين ، روى مانند ماه چو سرو سهى بود و بالاى شير * به رزم اندرون بود تند و دلير جوانمرد پردانش و سرفراز * رخى گرد و زيبا و ريشى دراز به وقتى كه انداختى شاه تير * گره برزدى ريش را بىنظير نرفتى خطا بر نشان تير او * بدى راست پيوسته تدبير او كلاهى كه بد بر سر سرفراز * بدى همچو ريش دلاور دراز دو گز بود از ريش او تا كلاه * به هيبت نبد مثل او پادشاه بدى بر سر گاه مانند « 2 » كوه * وز او بود در چشم شاهان شكوه رسولى كه رفتى به درگاه شاه * نيارستى از دور كردن نگاه

--> ( 1 ) بدى سر ( 2 ) موتيد